بازاریابی شبکه ای بادران

وبلاگ آموزشی تیم بچه های تهران

بازاریابی شبکه ای بادران

وبلاگ آموزشی تیم بچه های تهران

گذشته ات را از یاد مبر

امیر کبیر وزیر خردمند و آگاه ناصرالدین شاه بود که محبوبیت فراوانی داشت و به همان میزان دشمنانی سرسخت که روزی به ناصرالدین شاه گفتند : « عالی مقام شما چه نشسته اید که وزیرتان (امیرکبیر) هر هفته روزهای جمعه با بیگانگان در گلبه ای دور افتاده جلسه ای منعقد می کند و با آنان علیه شاه به... گفتگو می پردازد.» ناصرالدین شاه نگران شد و تصمیم گرفت که شخصا این موضوع را پیگیری نماید . لذا درآن روز موعود با لباسی مبدل سوار اسب شد و به تعقیب امیر کبیر پرداخت و در نهایت حیرت دید که امیر کبیر به تنهایی راه درازی را پیمود و در خارج از شهر به درون کلبه ای رفت . ناصرالدین شاه از پشت شیشه پنجره کوچکی ، پنهانی به تماشای امیرکبیر نشست و در نهایت حیرت ، وزیر خود را دید که لباس عوض کرد و لباس چوپانی پوشید و به طور ایستاده چند دقیقه ای باکسی صحبت کرد . ناصرالدین شاه که بیشتر از این را نمی توانست ببیند ، در نتیجه مخاطب امیرکبیر را اصلا ندید . فردای آن روز امیرکبیر را خواست و در نهایت صراحت موضوع را با او در میان گذاشت و پرسید : « آیا تو به تاج و تخت ما اعتراضی داری؟ چون شنیده ام در پنهان ،جلساتی تشکیل می دهید .»
امیرکبیر پوزخندی زد و گفت:

امیر کبیر وزیر خردمند و آگاه ناصرالدین شاه بود که محبوبیت فراوانی داشت و به همان میزان دشمنانی سرسخت که روزی به ناصرالدین شاه گفتند : « عالی مقام شما چه نشسته اید که وزیرتان (امیرکبیر) هر هفته روزهای جمعه با بیگانگان در گلبه ای دور افتاده جلسه ای منعقد می کند و با آنان علیه شاه به... گفتگو می پردازد.» ناصرالدین شاه نگران شد و تصمیم گرفت که شخصا این موضوع را پیگیری نماید . لذا درآن روز موعود با لباسی مبدل سوار اسب شد و به تعقیب امیر کبیر پرداخت و در نهایت حیرت دید که امیر کبیر به تنهایی راه درازی را پیمود و در خارج از شهر به درون کلبه ای رفت . ناصرالدین شاه از پشت شیشه پنجره کوچکی ، پنهانی به تماشای امیرکبیر نشست و در نهایت حیرت ، وزیر خود را دید که لباس عوض کرد و لباس چوپانی پوشید و به طور ایستاده چند دقیقه ای باکسی صحبت کرد . ناصرالدین شاه که بیشتر از این را نمی توانست ببیند ، در نتیجه مخاطب امیرکبیر را اصلا ندید . فردای آن روز امیرکبیر را خواست و در نهایت صراحت موضوع را با او در میان گذاشت و پرسید : « آیا تو به تاج و تخت ما اعتراضی داری؟ چون شنیده ام در پنهان ،جلساتی تشکیل می دهید .»
امیرکبیر پوزخندی زد و گفت:

« قربان همه ی این ها که گفتید درست است . من هفته ای یک بار به آن کلبه می روم و لباس چوپانی می پوشم و روبروی آینه بلند قامتی که در آنجا دارم می ایستم و می گویم : تو میرزا تقی چوپان هستی نه امیر کبیر و این کار باعث می شود هرگز دچار تکبر نشوم ! و ناصر الدین شاه با حیرت به تفکر نشست.»


مغرور مشو به خود که اصل من و تو
                                  گردی و شراری و نسیمی و دمی است

                                                                         «مهدی خان نادر »


منبع : به دنیا آمده ایم که خوشبخت شویم / در انتظار مجوز برای چاپ/ س . گل محمدی


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد