امیر کبیر وزیر خردمند و آگاه ناصرالدین
شاه بود که محبوبیت فراوانی داشت و به همان میزان دشمنانی سرسخت که روزی
به ناصرالدین شاه گفتند : « عالی مقام شما چه نشسته اید که وزیرتان
(امیرکبیر) هر هفته روزهای جمعه با بیگانگان در گلبه ای دور افتاده جلسه ای
منعقد می کند و با آنان علیه شاه به...
گفتگو می پردازد.» ناصرالدین شاه نگران شد و تصمیم گرفت که شخصا این موضوع
را پیگیری نماید . لذا درآن روز موعود با لباسی مبدل سوار اسب شد و به
تعقیب امیر کبیر پرداخت و در نهایت حیرت دید که امیر کبیر به تنهایی راه
درازی را پیمود و در خارج از شهر به درون کلبه ای رفت . ناصرالدین شاه از
پشت شیشه پنجره کوچکی ، پنهانی به تماشای امیرکبیر نشست و در نهایت حیرت ،
وزیر خود را دید که لباس عوض کرد و لباس چوپانی پوشید و به طور ایستاده چند
دقیقه ای باکسی صحبت کرد . ناصرالدین شاه که بیشتر از این را نمی توانست
ببیند ، در نتیجه مخاطب امیرکبیر را اصلا ندید . فردای آن روز امیرکبیر را
خواست و در نهایت صراحت موضوع را با او در میان گذاشت و پرسید : « آیا تو
به تاج و تخت ما اعتراضی داری؟ چون شنیده ام در پنهان ،جلساتی تشکیل می
دهید .»
امیرکبیر پوزخندی زد و گفت:
امیر کبیر وزیر خردمند و آگاه ناصرالدین
شاه بود که محبوبیت فراوانی داشت و به همان میزان دشمنانی سرسخت که روزی
به ناصرالدین شاه گفتند : « عالی مقام شما چه نشسته اید که وزیرتان
(امیرکبیر) هر هفته روزهای جمعه با بیگانگان در گلبه ای دور افتاده جلسه ای
منعقد می کند و با آنان علیه شاه به...
گفتگو می پردازد.» ناصرالدین شاه نگران شد و تصمیم گرفت که شخصا این موضوع
را پیگیری نماید . لذا درآن روز موعود با لباسی مبدل سوار اسب شد و به
تعقیب امیر کبیر پرداخت و در نهایت حیرت دید که امیر کبیر به تنهایی راه
درازی را پیمود و در خارج از شهر به درون کلبه ای رفت . ناصرالدین شاه از
پشت شیشه پنجره کوچکی ، پنهانی به تماشای امیرکبیر نشست و در نهایت حیرت ،
وزیر خود را دید که لباس عوض کرد و لباس چوپانی پوشید و به طور ایستاده چند
دقیقه ای باکسی صحبت کرد . ناصرالدین شاه که بیشتر از این را نمی توانست
ببیند ، در نتیجه مخاطب امیرکبیر را اصلا ندید . فردای آن روز امیرکبیر را
خواست و در نهایت صراحت موضوع را با او در میان گذاشت و پرسید : « آیا تو
به تاج و تخت ما اعتراضی داری؟ چون شنیده ام در پنهان ،جلساتی تشکیل می
دهید .»
امیرکبیر پوزخندی زد و گفت:
« قربان همه ی این ها که گفتید درست است . من هفته ای یک بار به آن کلبه می روم و لباس چوپانی می پوشم و روبروی آینه بلند قامتی که در آنجا دارم می ایستم و می گویم : تو میرزا تقی چوپان هستی نه امیر کبیر و این کار باعث می شود هرگز دچار تکبر نشوم ! و ناصر الدین شاه با حیرت به تفکر نشست.»
مغرور مشو به خود که اصل من و تو
گردی و شراری و نسیمی و دمی است
«مهدی خان نادر »
منبع : به دنیا آمده ایم که خوشبخت شویم / در انتظار مجوز برای چاپ/ س . گل محمدی